
ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانههم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانهبشكسته سبوهامان، خون است به دلهامانفرياد و فغان دارد، دُرديكش ميخانههر سوي نظر كردم، هر كوي گذر كردمخاكستر و خون ديدم، ويرانه به ويرانهافتاده سري سويي، گلگون شده گيسوييديگر نَبُوَد دستي، تا موي كند شانهتا سر به بدن باشد، اين جامه كفن باشدفرياد اباذرها، ره بسته به بيگانهلبخند سروري كو، سرمستي و شوري كوهم كوزه نگون گشته، هم ريخته پيمانهآتش شده در خرمن، واي من و واي مناز خانه نشان دارد، خاكستر كاشانهاي واي كه يارانم، گلهاي بهارانمرفتند از اين خانه، رفتند غريبانهامن يجيب/ زكريا اخلاقيچون لاله ي شكفته، صفايي عجيب داشتمثل شكوفه، رايحه اي دل فريب داشتوقتي كه رفت، مثل شهيدان كربلاپيراهني سپيد پر از بوي سيب داشتچشمش پر از طراوت سبز حضور بودروحي بلند و حال و هوايي غريب داشتهمراه عاشقان شهادت، شب عروجدست دعا به سنگر اَمّن يُجيب داشترفت و به توشه ي سفر
آسماني اشتسبيح و مُهر و شانه و قرآن به جيب داشتخونين كفن به كوي ملاقات دوست رفتدر آرزوي وصل، دل بي شكيب داشتپرويز بيگي حبيب آبادي حق الناس...
ما را در سایت حق الناس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 2:03